درخیابانی پیش می رفتم .
دختری دیدم غمگین در گوشه ای
می چکید اشک از چشمانش به آرامی
گفتمش : ناراحتی آخر چرا ؟
گفتا : در دلم آ شوبی ست ز این دریا
گفتمش : ناراحتی ز کدام دریا ؟
گفتا : می ترسم ز این دوران غوغا
گفتمش : کدام دوران غوغا جانا ؟
گفتا : می ترسم ز این روزگارا جانا
می ترسم ناگه غرق شوم در این دریا
می ترسم نابود شوم ز حمله ی این کوسه ها
می ترسم نتوانم شنا کنم در این دریا
گفتمش : مگر نمی دانی اصول شنا را
گفتا : می دانم اما می ترسم ناگه غرق شوم ز این حمله ها
گفتمش : اگر بدانی اصول شنا را
با فرهنگ باشی با تدبیر و هوش جانا
می توانی بگریزی ز حمله ی کوسه ها
می توانی قهرمان باشی در این دوران زیبا
تا سربلند گردی در دوران نوجوانی جانا
تبلیغات 






